سيد محمد باقر برقعى

744

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ز خانقاه و خرابات نقد فيض مجوى * كه سيرگاه جهان در فضاى خويشتن است ز حرف و طعن حسودان مرنج و دل خوش دار * كه هركه در گرو كرده‌هاى خويشتن است گمار همت خود بر رضاى حضرت دوست * كه قدر همت هركس بهاى خويشتن است بكوش « عبرت » و تخم سعادتى مىپاش * كه حاصل بد و نيك از براى خويشتن است وصل تو هزار مدعىام گر ز پيش و پس باشد * اگر تو يار منى مدعى چه كس باشد در آن مقام كه سيمرغ را بسوزد بال * كجا مجال پرافشانى مگس باشد در آن چمن كه نباشد مجال جلوهء گل * چه جاى جلوهء خشكيده خار و خس باشد در آن ديار كه پاينده شهريار توئى * چه بيم محتسب و شحنه و عسس باشد در آن نفس كه به ياد رخ تو جان سپرم * ز عمر خويش مرا بهره آن نفس باشد ز دامن دوجهان دست مىكنم كوتاه * اگر بدامن وصل تو دسترس باشد چه مستئى است بگو « عبرتا » تو را يا رب * كه پيش او همه‌كس يار و هيچ‌كس باشد داغ عشق ذوقى به جان نباشد جز داغ عشق ما را * عيش دو كون بادا بر ديگران گوارا مطرب ز پرده نى زن زين بينوا پياپى * از ما رسان پيامى ياران بينوا را ذوق شراب عشقش آنكو به جان كشيده * بر سر كشد پياپى پيمانهء بلا را در هر نفس به صد شوق ميرند و زنده گردند * گر كشتگان عشقش دانند خون‌بها را در هر طرف چه كردى بيهوده بهر درمان * اندر وجود خود جو هم درد و هم دوا را نايد به چشم « عبرت » جز يار و كور بادا * هر ديده كو نبيند در هر نظر خدا را